تبليغاتX
vista
سي‌نما ، شعر ، ادبيات ، هنرهاي تجسمی - نمايشي و غیره...
سیزدهم آبان 1388ساعت15

 

 

مطلب مرتبط:
رابطه‌ي گرگ و ميش با آمريكا را نمي‌خواهيم!

 

 

 

 

قلمي شده توسطح.شریفی‌فر | موضوع: | لینک ثابت |
بیست و هشتم مهر 1388ساعت23

امروز : صندوق پلاستيكي صدقات داخل خانه را با چاقو پاره كردم : دقيقا 3 هزار و 850 تومان داخل‌اش بود...
عصر : هنوز هزار و 800 تومان پول دارم!
شب : چه بوي گندي دارد سيگار فروردين ... و فكر مي‌كنم...
فردا : دنبال چسب قطره‌اي مي‌گردم. چاك ِ پاره شده‌ي صندوق پلاستيكي به‌راحتي نمي‌چسبد!

 

 

 

 

قلمي شده توسطح.شریفی‌فر | موضوع: | لینک ثابت |
هفدهم مهر 1388ساعت17
کوچه‌های  جمعه  باران خورده بود
یک نفر  در صبح   جمعه  مرده بود

شاید   او  هم  عاشقی  آزرده بود
یا که   اندوهی  فراوان  خورده  بود
*
چشم‌های  جمعه   خواب‌آلوده بود
جمعه  در  خمیازه‌ي خود خفته بود
*
جمعه  خود را زیر باران شسته بود
جمعه  را  اندوه   با  خود  برده بود
*
جمعه هم مانند من دل خسته بود
جمعه رازش را به  گوشم گفته بود
*
کاش  می‌شد  جمعه  را فریاد کرد
جمعه اما گوش‌های‌اش  بسته بود

 

 

 


 

قلمي شده توسطح.شریفی‌فر | موضوع: | لینک ثابت |
پنجم مهر 1388ساعت2

به هيچ چيز فكر نكن.قرار نيست اتفاقي خاص‌تر از آن‌چه كه فكر كردي رخ دهد.يك‏بار ديگر به صفحه‌ي آخر آن دفتر 100 برگ كهنه‌ات نگاه كن بايد همه چيز را برداشته باشى! بله؛ حتما بايد mp3 player‌ات كنارت باشد تا صداى موسيقي،با ناله‌ها‌ى تو همراهي كند! سيگار و شراب هم كه هست ... شايد اول كه سرخى را ببينى ‏بترسى.اما مطمئن باش شراب بوى خون را كم‌رنگ مى‏كند...
دنبال چه مي‌گردي؟ داستان‌ات هم كه توي همين دفترچه‌ي لعنتي‌ست. هماني كه هنوز اسمي براي‌اش نگذاشته‌اي.
راستي!براى تو چه اهميتى دارد كه بعد از تو چه فكرى مى‏كنند؟حالا كه قرار است بميرى بهتر است همه چيز دم دست‌ات باشد.شايد روزنامه‏‌اي غير سياسي،در خبري كوتاه بنويسد: نويسنده‌اي،فصل پاياني آخرين داستان‌اش را سينمايي نوشت!
حالا يك سيگار روشن كن.آرام دستت را با حوله خشك كن و بنشين كف سراميك‏هاى يخ حمام و سرت را هم بلند نكن. بخار همين‏طور مى‏پيچد درون خودش:سفيد سفيد.
يادت نرود كه تو بايد پايان داستان‌ات را از روى همين طرح يخ و خيس كاشي‌ها بنويسى.پس با دقت گوش بده به جزييات صداها و بعد بنويس...
گوش‌هاي‌ات صداى قطرات آب را كه به كاشي‌ها مى‏خورد و بم مى‏شود،مي‌شنود.
اصلا چشم و گوش بسته اين‌ها را بنويس!
مادر هم كه نيست ‏بكوبد بر سر و دست‌ها و يا احتمالا صورتش را بمالد به خاك. اين‌ها را مغز مى‏گويد.هي غر مي‌زند كه قرار است اين‏طور بشود.
هدفون را توي گوش‌هات كيپ مي‌كني،اما صداي آب با موسيقي درهم آميخته...
حوصله كن؛بنشين يك‌بار با خودت مرور كن كه چه كارى را اول بايد انجام دهى. فكر كن شراب نوشيدي، پايان داستان‌ات هم كه در حال رقم خوردن است ... رگت را مي‌زني،اما آخرش چى؟ مى‏خواهى سر كى كلاه بگذارى؟... اين‌ها را «او» پشت گوشى گفته بود و تو همان لحظه آن فلاش‏بكِ تعليق‌وار را براي‌اش خوانده بودى.
خيلي دوست داري تا اين‌بار مثل آن نويسنده‌ي داستان‌هاي قبلى‏ات كه همه آثارش آبكى بودند،نباشي! اما«او» دلت را بد جوري به آشوب كشانده بود.با لحن بدي بهت گفته بود: حتما توى اين داستان آخرت‌،علت «امير كبير» شدن خودت را بنويس... پوزخند تلخ‌اش را فراموش نمي‌كني آن‌جايي كه گفت: تئورى بافى نكن و خودت باش.بايد بنويسى كه چرا ديگر نمى‏توانى بنويسى.حالا پايان خودت را بنويس!
سكانس پاياني: ننويس! اين حرف‌ها را ننويس.فقط به اين فكر كن كه مايه‌اي داغ،شتك مى‏زند روى ديوار و آن لحظه فقط دلمه‏هاى خون ِ روي بدنت را تار مي‌بيني... راستي! قبل از بريدن رگ‌،حتما خوب ليف بزن.تميز كه باشى چهره‏ات عرفانى مى‏شود! بعد هر 2مچ را ببُر كه فكر نكنند ترسيده بودى.آخر قصه هم به‌جاي اين‌كه داستان‌ات را كليشه‌اي تقديم كني به «او»،با خودكار قرمز بنويس:انتخاب اسم داستان را گذاشته‌ام به‌عهده‌ي «تو»...

آخرنوشت:بلند شو،كاغذها را جمع كن.فقط مواظب باش دستت خيس نباشد!

 

 


 

قلمي شده توسطح.شریفی‌فر | موضوع: | لینک ثابت |