تبليغاتX
vista
سي‌نما ، شعر ، ادبيات ، هنرهاي تجسمی - نمايشي و غیره...
سی ام تیر 1386ساعت2

عبور دختري سرخ پوش به همراه ۲ گاو، از جاده‌اي خاكي با ديدي مسلط از لاي شاخه‌هاي يك درخت از دور.
مسيح، پسر ۱۲ ساله، لاي شاخه‏هاي درخت با مشتي كتاب به كش بسته شده،در حال نگاه كردن به دوردست.
دختر سرخ پوش كه با ۲ گاوش از ديد مسيح نزديك‌تر مي‏شود.
نماي نزديك‌تري از مسيح كه محو تماشاي دختر سرخ پوش و گاوهاست.
دختر سرخ پوش و گاوها زير درخت مي‏رسند.
دختر به بالاي درخت نگاه مي‏كند.
از ديد دختر به بالاي درخت: مسيح نيست. دوربين «تيلت» مي‏كند (حركت عمودي دوربين). دختر سينه‌ي گاو را در دست مسيح مي‏دوشد. وقتي كاسه‌ي دست مسيح پُر مي‏شود آن‌را بالا مي‏آورد و جلوي دهان دختر سرخ پوش مي‏گيرد تا بنوشد. دختر سرخ پوش لب به دست‌هاي پُر از شير مي‏سپارد.

خانه‌ي مسيح، صبح.
نماي درشتي از صورت مسيح كه در رختخواب آرميده است. صداي زنگ ساعت او را از خواب مي‌پراند و پس از لختي درنگ از كادر خارج مي‏شود.
نماي عمومي كلبه‌ي مسيح. خود را به كنار چرخ چاه مي‌رساند و دلو را به چاه مي‏فرستد. دوربين به آرامي ۳۶۰ درجه مي‏چرخد، وقتي كاملا پشت به كلبه مي‏شود الياس با تابلويي از دختر سرخ پوش و ۲ گاو عبور مي‏كند. دوربين به مسيح مي‏رسد كه حالا دست و رويش را در دلو مي‏شويد و به داخل كلبه برمي‏گردد.
نماي متوسطي از مشتي كتاب درسي برهم ريخته و برنامه‌اي به ديوار. مسيح كه ناني را به سق كشيده وارد كادر مي‏شود و از روي برنامه، مشتي كتاب و دفترچه را روي هم چيده و به كش مي‏كشد و از كادر بيرون مي‏رود.

صحرا، صبح.
مسيح در صحرا مي‏دود، در زمينه، زن و مردي روستايي درختي از ريشه در آمده را دوباره مي‏كارند. مسيح به پاي درختي كه در خواب ديده بود مي‏رسد و از آن بالا مي‏رود.
دختر سرخ پوش و گاوهاي‌اش از ديدي مسلط از لاي شاخه به درخت نزديك مي‏شوند.
نماي نزديك از مسيح در لاي شاخه‏ها كه با چشم دختر را تعقيب مي‏كند.
دختر و گاوهاي‌اش از ديد مسيح بي اعتنا از زير درخت عبور مي‏كنند.
نماي متوسطي از مسيح لاي شاخه‏ها كه براي جلب توجه دختر شاخه‏اي را كه روي‌اش نشسته تكان‏تكان مي‏دهد.
نمايي دور از دختر سرخ پوش در حالي كه تنه‌ي درخت در كادر است. دختر بي اعتنا مي‌رود. مسيح از درخت پايين مي‏آيد و از كادر بيرون مي‏رود. تصوير مدتي روي دختر كه دور مي‏شود، مي‏ماند.

مدرسه، ادامه.
نماي دوري از يك مدرسه‌ي روستايي در حالي كه پرچم از تيرك آن بالا مي‏رود.
نمايي كامل از كلاس. در باز مي‏شود. مسيح لاي در ظاهر مي‏شود و با دست‌اش اجازه مي‏گيرد. معلم كه پشت به دوربين نشسته با سر به او اجازه مي‏دهد. مسيح وارد مي‌شود و روي نيمكتي خالي مي‏نشيند. كتاب‌هاي‌اش در جاميزي و دفتر انشاي‌اش را روي ميز مي‏گذارد. معلم سر به سوي پسر مي‏چرخاند كه مشغول خواندن انشا است و ما صداي‌اش را نمي‏شنويم. انشا تمام مي‏شود و معلم كه پشت به دوربين نشسته، دست مي‏زند. بچه‌ها نيز دست مي‏زنند و صدا به كلاس بازمي‏گردد. كسي كه انشاي‌اش را خوانده كنار مسيح مي‏نشيند. معلم جاي خود را عوض مي‏كند و از روي دفتر به دنبال اسمي مي‏گردد.
معلم: مسيح.
مسيح با نگراني برمي‏خيزد و جلوي تخته سياه مي‏ايستد و شروع به خواندن مي‏كند.
مسيح: روز خود را چه‌گونه مي‏گذرانيد؟
نماي نزديك از دفترچه‌ي انشا مسيح در حالي كه صفحه سفيد است و تنها عنوان انشا روي صفحه ديده مي‏شود. از كناره‏هاي دفترچه، سر معلم و تعدادي از شاگردان نيز ديده مي‏شود.
نماي معكوس از پشت دفترچه در حالي كه قسمت‏هايي از سر و بدن مسيح پيدا و پنهان است. مضمون آن‌چه مسيح به عنوان انشا مي‏خواند اين است: «صبح از خواب برمي‏خيزم. از چاه با دلو آب مي‏كشم. دست و رويم را مي‏شويم. كتاب‌هايم را جمع مي‏كنم و به مدرسه مي‏آيم. بعد از مدرسه به خانه مي‏روم و ناهار پدرم را به صحرا مي‏برم. پدرم چوپان است و تا ظهر گوسفند مي‏چراند. وقتي ناهارش را مي‏خورد گوسفندان را به من مي‏سپارد و براي كمك به يكي از عموهايم به مزرعه او مي‏رود و من تا غروب گوسفندان را مواظبت مي‌كنم. شب در خانه تكاليف مدرسه‏ام را انجام مي‌دهم و زود مي‌خوابم تا بتوانم صبح زود سر وقت در مدرسه حاضر باشم.» اين مضمون با افعال غلط و تپق فراوان خوانده مي‌شود. نماي كاملا باز از كلاس.
معلم: مثل امروز كه مثلا زود اومدي! برو اون‌جا وايسا.
آن‌جا صفي از بچه‌ها ايستاده‏اند كه انشاي‌شان را بد خوانده‏اند و تا به حال آنان را نديده بوديم. معلم تركه‌اي را از جايي در مي‏آورد و مشغول تنبيه شاگردان به صف ايستاده مي‏شود.
تركه‌ي معلم كه به زير كادر فرود مي‏آيد. براي چند نما. دست‌هاي بچه‏‌گانه‏اي كه تركه بر آن‌ها فرود مي‏آيد. براي چند نما.
صورت بچه‏ها كه از سوزش درد اصابت تركه، درهم كشيده مي‏شود. صورت مسيح يكي از آن‌هاست.

صحرا، ظهر.
مسيح با دست‏هاي باد كرده، درحالي كه دستار ناهار پدرش را حمل مي‌كند از جلوي كلبه‌ي الياس و پدر نقاش‌اش مي‌گذرد.
نماي دور از درختي كه پدر مسيح و عموي‌اش به همراه گوسفندان پدرش زير آن جمع‌اند. راهي خاكي مسيح را به آنان مي‏رساند.عموي او با كوله باري كتاب كنار پدر مسيح نشسته است.
مسيح: سلام عمو! (و او را مي‏بوسد.)
عمو: سلام عمو جان! (متوجه دست‌هاي مسيح مي‏شود.) دستات چرا سرخه؟
پدر مسيح: هر روز همين جوري مي‎آد. يا مشقاشو ننوشته يا ديكته‏اش صفر شده.
مسيح: انشا ننوشته بودم.
پدر دستار غذا را باز كرده است و هر ۳ مشغول خورردن مي‏شوند.
ـ نماي متوسطي از عمو كه از لاي كتاب هايش كتابي را درمي‏آورد.
عمو: انشا كه كاري نداره عمو جان. من يه كتاب بهت مي دم، هر دفعه كه انشا داشتي، يكي از اين قصه‎ها رو بنويس ببر بخون.
و خودش ۳-۲ داستان كوتاه از روي كتاب نقل مي‏كند كه يكي مربوط به چوپاني است كه گرگ به گله‏اش مي‏زند و او با بسم‌الله گرگ را دور مي‏كند. دومين قصه مربوط به عارفي است كه با بسم‌الله از روي آب رد مي‏شده و سومي داستان عاشقي است كه با بسم‌الله پدر دختر محبوب‌اش را راضي مي‏كند تا دخترش را به او بدهد.
ـ نمايي از مسيح براي چند بار كه لاي نماي قبل استفاده مي‏شود. مسيح كتاب را مي‏گيرد و شروع به خواندن مي كند.
ـ نماي دور از عمو و مسيح.
عمو: من برم، قراره يه بار كتاب برام بيارن. خداحافظ.
برمي‎خيزد و توبره و كتاب‌اش را به دوش مي‏اندازد و مي‏رود.
صورت مسيح از پشت كتاب. مشغول خواندن است. كتاب از ديد مسيح، در حالي كه عمويش در زمينه‌ي كتاب از روي آب عبور مي‏كند.
صورت مسيح از كنار كتاب، متحير از تصويري كه در زمينه مي‏بيند.
مسيح: بابا نگاه كن، عمو از روي آب رد شد.
صورت پدر مسيح كه سر از خوردن برمي‏دارد و نگاه مي‏كند.
ـ نماي دور از ديد هر دو در حالي كه عموي كتاب‌فروش از آن سوي رودخانه براي آن‏ها دست تكان مي‏دهد.
ـ نمايي از هر ۲ . مسيح هنوز متحير است.
پدر: احمق جان! آن‌جا يه پُله، كه يه تيكه رفته زير آب. بعدشم عموت كاسبه از اين حرف‌ها نون مي‏خوره. راست مي‏گي درستو بخون اون وقت،تا كره‌ي ماه پياده مي‏روي.
مسيح كتاب را مي‏گذارد و به سوي رودخانه مي‏دود دوربين نيز به همراه‌اش مي‏رود. مسيح به دنبال پل مي‏گردد.
صورت مسيح كه به رودخانه نگاه مي‏كند.
رودخانه و پلي كه كمي در دل آب فرو رفته اما مي‏توان از روي آن تقريبا بدون خيس شدن پا عبور كرد.
صورت مسيح كه با ترديد بسم الله مي‏گويد و قدم برمي‏دارد تا پا به روي آب بگذارد.
تصوير پاي او كه تا زانو در آب فرو مي‎رود.

تپه و آغل، غروب.
ـ نماي دور از گوسفندان و مسيح در غروب خورشيد بر نوك يك تپه.
ـ نمايي از محوطه‌ي جلوي آغل در حالي كه مسيح گوسفندان را به داخل آغل مي‎فرستد. صداي فرياد الياس پسرخالة مسيح مي‏آيد كه به فلك بسته شده. مسيح به سمت در خانه‏اي كه از آن صدا مي‏آيد مي‏رود.
صورت مسيح لاي در نيمه باز در نور غروب.
از ديد مسيح، الياس كه به درختي بسته شده و برادر قصاب‌اش كه گوسفندي كشته را به دار بسته او را با شلاق مي‏زند. مادرش كنار اوست.
مادر الياس: از گنجه قند برداشته با دوستاش خورده.
برادر الياس: (شلاق مي زند) ديگه از گنجه قند برمي‏داري؟ ديگه هر چي داري با اين و اون مي‏خوري؟
الياس: (با فرياد و گريه) نه داداش جان!
مادر الياس: مشقاشم ننوشته، معلمش فرستاده دنبال من. روزي چند دفعه برم مدرسه؟
صورت مسيح.
صداي برادر الياس: ديگه معلمت مي‏فرسته دنبال ننه؟!
الياس: (با درد و گريه) نه داداش جان، نه. . . نه!
ـ نمايي از مسيح، لاي در، به عنوان شاهد ماجرا.
ـ نماي خانه از لاي در، از ديد مسيح. برادر الياس او را از فلك باز مي‏كند و مشغول پوست كندن گوسفند به دار آويخته مي‏شود. الياس كه روي پاهاي بادكرده‏اش لنگ لنگان راه مي‏رود، خود را به آغل مي‎كشاند. مسيح نيز از سوي ديگر كادر وارد مي‏شود.
داخل آغل: . مسيح وارد مي‏شود و كنار الياس لاي گوسفندان و روي پشكل‏ها مي‌نشيند و به پاهاي باد كرده‌ي الياس دست مي‌كشد. هنوز نور بيرون به داخل مي‏زند.
مسيح: دردت اومد؟
الياس اشك‌اش را پاك مي‎كند و دماغ‌اش را بالا مي‏كشد.
مسيح: يه چيزي يادت مي دم هر وقت داداشت زدت بگو، ديگه دردت نمي‏آد.
الياس: چي بگم؟
مسيح: بگو بسم‌الله الرحمن الرحيم.
الياس: (با ترديد او را نگاه مي‏كند) برو بابا، خل شدي؟!
مسيح: ايناهاش تو اين كتاب نوشته. تازه عموم مي‎گفت. تو عمومو نمي‌شناسي يه آدم عجيب غريبيه. قد صد تا بارِ الاغ، كتاب خونده.

خانه‌ي مسيح، صبح.
ـ نماي درشت دلو آب كه از چاه بالا مي‎آيد تا به مسيح مي‏رسيم. صورتش را در دلو مي‏شويد و به اتاق مي‏رود. دوربين با او مي‏رود و باز مي‏گردد. الياس با تابلويي از دختر و گاوها عبور مي‏كند.

صحرا، ادامه.
درخت هميشگي. مسيح وارد كادر مي‏شود و از درخت بالا مي‏رود.
ـ نماي درشت مسيح از بالاي درخت لاي شاخه‏ها در حالي كه بقيه حركتش را به بالاي درخت ادامه مي‌دهد و مستقر مي‏شود. كتاب‏هاي درسي‏اش و هم‌چنين كتاب «فضيلت بسم الله» را به همراه دارد و به دور دست نگاه مي‏كند.
از ديد مسيح لاي شاخه‏ها، دختر سرخ پوش و ۲ گاوش نزديك مي‏شوند.
صورت مسيح لاي شاخه‏هاي درخت در حالي كه بسم‌الله را زمزمه مي‏كند ولي ما صداي او را نمي‏شنويم.
دختر سرخ پوش و ۲ گاو به زير درخت مي‏رسند. دختر سربلند مي‏كند.
ـ نماي نزديك از مسيح كه به دختر نگاه مي‏كند و كتاب‌هاي‌اش از دست وي به پايين مي‎ريزد.
دختر و ۲ گاو از پايين در حالي كه دختر به درخت نگاه مي‏كند. كتاب‌ها به پايين ريخته مي‌شود و دختر بي‌اعتنا مي‏رود.

مدرسه، ادامه.
ـ نماي دور از مدرسه كه پرچم بر تيركي از آن افراشته است. مسيح وارد مدرسه مي‏شود.
تراولينگ (حركت دوربين روي ريل) از ديد مسيح در لانگ‏شات راهروي مدرسه،در حالي كه صداي فرياد بچه‏هايي كه تنبيه مي‏شوند از نزديك مي‏آيد دوربين به لاي در نيمه باز كلاس مي‏رسد. معلم، بچه‏هاي كلاس را تنبيه مي‎كند.
صورت مسيح لاي در نيمه باز،با دست اجازه مي‏گيرد. به او اجازه داده مي‏شود، مسيح وارد مي‏شود. دوربين با او به عقب تراولينگ مي‏كند تا كنار بچه‌ها مي‏ايستد. روي صورت او مي‎مانيم و صداي تركه و فرياد بچه‏ها را مي‏شنويم. معلم به مسيح مي‏رسد.
معلم: (به مسيح) چرا دير مي آي؟ دستتو بگير.
مسيح زير لب بسم‌الله مي‏گويد و دست‌اش را بالا مي‏گيرد و چشم به تركه و معلم مي‏دوزد. وحشت تنبيه از چشمان مسيح مي‏ريزد.
نمايي متوسط از در كلاس كه فراش مدرسه سرش را داخل مي‏كند.
فراش: بازرس آقاي معلم. . .
ـ نماي دور از ته كلاس. معلم دستپاچه تركه را پشت تخته مخفي مي‏كند.
معلم: بشينين سر جاتون.
ـ همه‌ي بچه‏ها از جمله مسيح به سرعت سرجاي‌شان مي‏نشينند. معلم خودش را مرتب مي‏كند. در باز مي‏شود و بازرس به همراه يكي۲ نفر ديگر وارد كلاس مي‏شوند.
معلم: برپا (بچه‏ها مي‎ايستند.)
بازرس: برجا (بچه‎ها مي‏نشينند. به يكي از بچه‏ها) تو بلندشو ببينم. (بچه مي‏ايستد) به نظر تو چه رنگي تو دنيا قشنگ‌تر از همه است؟
بچه: (فكر مي‏كند) سبز آقا.
بازرس: (به يكي ديگر) راست مي‏گه؟ سبز؟
بچه دوم: نه آقا، زرد؟
بازرس: (به مسيح) تو؟
صورت مسيح كه در كادر مي‏ايستد.
مسيح: سُرخ آقا.

آغل، غروب.
نمايي باز از جلوي آغل. مسيح گوسفندان را به آغل مي‏فرستد. هم‌چون پيش صداي ناله‌ي الياس مي‏آيد. مسيح گوسفندان را داخل آغل مي‏كند و دست آخر خودش نيز وارد آغل مي‏شود. اين صداها در طول نما مي‏آيد.
مادر الياس: با يه بچه اي دعوا كرده لباسش جر خورده من چه‌قدر لباس بدوزم؟
برادر الياس: (او را مي‏زند) ديگه لباست جر مي‏خوره؟
الياس: (با گريه) نه داداش جان. . . نه. . . نه.
مادر الياس: از تو گنجه پنجزار دزديده.
برادر الياس: (او را مي‎زند) ديگه مي‏دزدي؟
الياس: (با گريه) نه داداش جان. . . نه.
داخل آغل، ابتدا مسيح و پس از مدتي سر و صدا الياس وارد مي‏شوند. الياس بد راه مي‏رود و دماغش را بالا مي‏كشد.
مسيح: بازم نگفتي دردت اومد؟ تا معلممون اومد منو بزنه بسم‌الله گفتم بازرس اومد. اينقده شاخ در آوردم!
الياس: منم گفتم اما بازم دردم اومد. بزرگ شم يه بلايي سر دادشم بيارم كه صداي سگ كنه.
مسيح: عموم گفت هركي با ايمان بگه، خدا كمكش مي‎كنه.
الياس: ايمان يعني چه جوري؟
مسيح: ايمان يعني اين كه آدم. . . يه جوري كه خدا. . . نمي‏دونم ولي. . .


صحرا، صبح.
ـ نماي دور دختر سرخ پوش و ۲ گاو از جايي مسلط بر درخت و از لاي شاخه‏ها.
صورت مسيح لاي شاخه‏ها كه به وضوح بسم‌الله مي‏گويد.
دختر در نماي درشت از پايين درخت كه در كادر مي‏ايستد و به بالاي درخت نگاه مي‏كند.
نماي درشت مسيح كه به او مي‏خندد.
از پشت مسيح بالاي درخت كه دختر حركت مي‏كند.
مسيح: آهاي دختر وايسا!
دختر: واي نمي‏ايستم!
مسيح: ديشب خوابتو ديدم.
دختر: غلط كردي.
مسيح: از گاوت بهم شير دادي. خودت شير دادي. (مسيح در طول اين نما خود را به پايين درخت مي‏رساند و سينه‌ي گاو را مي‏گيرد.) اين‌جوري.
ـ نماي بسته‏اي از صورت دختر و مسيح و سينه‌ي گاو.
دختر سينه‌ي گاو را در دست مسيح مي‏دوشد.
دختر: تو اين گاوها را دوست داري كه هر روز مي‏آي تماشا؟
مسيح: صاحب‌شو دوست دارم.
دختر: ولي تو كه كوچيكي.
مسيح: تو يه مرد بزرگو دوست داري، آره؟
دختر بي جواب مي‏رود.
ـ نماي دورتر از درخت در حالي كه دختر از كادر دور مي‏شود.
مسيح: اسمش چيه؟
دختر جواب نمي‏دهد.
مسيح: پس بگو اسم خودت چيه؟
دختر از كادر بيرون رفته است.

صحرا، روز.
رعد و برق (براي چند نما).
باران در صحرا (براي ۲ نما).
باران شديد بر رودخانه (براي ۳ نما).
طغيان رودخانه بر پل كه نزديك است كنده شود (براي چند نما).
ـ نماي دور از مسيح كه گوسفندان را كنار رودخانه جمع كرده است و با اضطراب و دستپاچگي يكي‏ يكي آن‏ها را از پل رد مي‏كند.
دوربين با مسيح از پشت به آن سوي رودخانه مي‏رود (براي چند نما).
دوربين با او از جلو به اين سمت رودخانه مي آيد (براي چند نما).
ـ نماي دور از مسيح كه آخرين گوسفند را مي‏برد و باز مي‏گردد تا دستارش را بردارد. برمي‏دارد و به روي پل مي‏دود.
پل كه سرانجام كنده مي‏شود.
صورت مسيح كه بسم الله گويان از روي پلي كه آب آن را مي‏برد، مي‏دود.
پاهاي او كه اسلوموشن بر آب مي‎دود.
ـ نماي دور از مسيح، گوسفندان و پلي كه آب آن را مي‏برد.
صورت مسيح در ناباوري، به پلي كه آب مي‏برد، مي‏نگرد.
پل از ديد مسيح كه آب آن را مي‏برد.
ـ نماي بسيار دور كه مسيح از خوشحالي جيغ مي‏كشد و گوسفندان را رها مي‏كند.
مسيح: بابا. . . بابا. . . عمو راست مي‏گفت. كجايي بابا؟

جلوي كلبه‌ي مسيح، روز.
زمين خيس است. صداي ضجه مي‏آيد. زناني سياه پوش بر سر مي‏زنند. مرداني جمع شده‏اند و پدر مسيح را دلداري مي‏دهند. مسيح وارد مي‏شود.
صورت پدر مسيح.
پدر مسيح: برادرجان كدوم گرگ دريدت؟
جناز‌ه‌ي خونين عموي كتاب‌فروش مسيح در كنار كتاب‌هاي خونين‌ش روي زمين.
صورت مسيح بهت زده. سر و صداي عزاداران بالا مي‏گيرد.
جنازة گرگ دريده عموي مسيح و كتاب هاي خونين‌اش از ديد مسيح واضح تر. عمو گويي هزار سال است مرده است.
صورت مسيح كه هيچ چيز را گويي باور نمي‏كند. حركت مي‏كند. دوربين صورت او را تا كنجي خلوت همراهي مي‏كند. به غم و حيرت سر به ديوار مي‏گذارد و بغض مي‏كند و بعد زار زار گريه مي‏كند.

صحرا، صبح.
نمايي بسته از شاخه‏هاي درخت، مسيح خود را روي آن‏ها مستقر مي‎كند.
مسيح: (زير لب) خدايا، امروز باهام حرف بزنه.يا بسم الله الرحمن الرحيم.
از ديد او دختر سرخ پوش، ۲ گاو و يك مرد جوان از زير درخت رد مي‏شوند. مرد و دختر با هم حرف مي‏زنند و هر چه مسيح درخت را تكان مي‎دهد،دختر حتا به بالاي درخت نگاه هم نمي‏كند.
صورت افسرده‌ي مسيح لاي شاخه‏ها.

مدرسه، روز.
ـ نماي دور مدرسه و دعاي صبح‌گاهي شاگردان.
مسيح لاي در كلاس ظاهر مي‏شود و با دست اجازه مي‏گيرد. صداي معلم در كادر بسته صورت مسيح مي‏آيد.
معلم: امروز ديگه چرا دير اومدي؟
مسيح: (زير لب) بسم الله الرحمن الرحيم (با صداي بلند) عَموم مرده بود آقا.
معلم: لابد مشقاتم ننوشتي؟
مسيح: (زير لب) بسم الله الرحمن الرحيم (با صداي بلند) عَموم مرده بود آقا.
معلم: انشاتو چي؟ اونم باز ننوشتي؟
مسيح: به خدا عَمومون مرده بود آقا.
معلم: برو دفتر، پرونده‏تو بگير. مدير اخراجت كرده!

آغل و خانه الياس، غروب.
مسيح با پرونده‎اي زير بغل وارد كادري مي‏شود كه از لاي آن الياس مشغول كتك خوردن است. برادر الياس پاي او را از درخت باز مي‏كند و الياس شلان شلان به آغل مي‏رود. مسيح نيز به‌دنبال او به آغل مي‏رود.
آغل در نور غروب. الياس از شليدن درآمده، شروع به رقصيدن مي‌كند و خود را به مسيح مي‏رساند.
مسيح گريه كرده است. الياس دست به اشك‏هاي او مي‎مالد.
الياس: براي عَموت گريه مي‏كني؟
مسيح: نه براي اين كه امروز هر چي بسم الله گفتم نشد. دختره نگاهم نكرد. از مدرسه بيرونم كردن. عمومم كه گرگ خورد. شايد من خيال كردم كه از روي آب رد شدم. خيال نكردم؟ (و او هم اشك‌هاي الياس را پاك مي‏كند)
صورت الياس.او دست مسيح را مي‏گيرد، دماغ‌اش را بالا مي‎كشد و مي‏خندد و چشمك مي‎زند.
الياس: اين گريه الكيه. به دادشم نگي‎ها، من امروز با ايمان بسم الله گفتم دردم نيومد.
۱۳۶۸ - محسن مخملباف

 

آخرنوشت: «مسيح» جان! از تو چه پنهان ، هرچه «بسم الله» گفتیم ، «او» هیچ نگفت و ما را ندید که ندید!

 

 


 

قلمي شده توسطح.شریفی‌فر | موضوع: | لینک ثابت |