تبليغاتX
vista
سي‌نما ، شعر ، ادبيات ، هنرهاي تجسمی - نمايشي و غیره...
چهارم دی 1387ساعت22

لوكيشن:تهران - زمانِ وقوع : تابستان پارسال پيارسال.

«حاجي» با آن موهاي رنگ كرده و صورت 7تيغه‌اش،كلي تغيير پيدا كرده بود و مثل پسربچه‌هاي 20ساله رفتار مي‌كرد! يك شلوارجينِ راسته با تي‌شرت نارنجي رنگ تنش بود.خودش مي‌گفت:ازوقتي دوره وزمونه عوض شد،تصميم به تغيير«فرمت» گرفتم كه حسابي هم جواب داده! 
حرفه‌اي و جوري كه از آينه،هواي پشت سرش را داشت،هم‌زمان CD را توي پخش اتومبيلِ تقريبا مدل بالاي خود فرو كرد... ناگهان‌،محكم زد روي پام و با صدايي بلند گفت:عمو يادگار،خوابي يا بيدار؟
همان‌طور كه با دست چپ،رانم رو ماساژ مي‌دادم،مشتاقانه گفتم:حاجي! بقيه‌ي ماجرا چي شد؟ پك محكمي به‌ سيگار زد و دودش را فوت كرد به شيشه روبه‌‌روش:
خيابون ظفر هم برام شده خاطره ...حاج محمود وحاج علي آقا هم مثل من،يه جورايي درگير اين خونه «ظفر»ي شدن ... لاكردار دنيا خيلي نامرده...! اون شبِ جمعه‌ي ‌كذايي وقتي مي‌خواستم از خونه جيم بشم، به حاج خانم گفتم َجلدي برمي‌گردم كه نشد!
از جردن،پيچيدم توي «بلوار صبا» ...از رستوران «شانديز» 4پرس كوبيده گرفتم...
در اين‌ لحظه،حاجي جوري گفت كباب‌هاش حرف نداره وآب دهانش را قورت داد،كه بزاق دهان من هم ترشح كرد! حاج محسن ادامه داد :يه موقع فكر نكني ما و خونه مجردي؛نه بابا! اين خونه،خونه‌ي تنهايي ماست كه هر 3تامون شريكيم ... وقتي پرسيدم پس چرا 4 تا غذا؟  خنديد...ازخنده‌ي كريه او بدجوري چندشم شد و تازه فهميدم از مرحله پرتِ پرتم!
بچه جان! خوب گوش كن:زنِ بي‌چاره جلوي ما احساس غريبي مي‌كرد وهنوز چادر مشكي رو سرش بود.پشت به ما وايستاده بود...گشنه‌ش بود،مثل قحطي زدگان آفريقايي،مشغول خوردنِ چلوكبابش و...
با اين‌كه پريدم وسط حرف حاجي و پرسيدم: شما چرا داشتيد نگاهش مي‌كرديد؟، او حرف خودش را مي‌زد.
... ما 3تا بوديم و يك گنجشك،كه همه رقمه گرسنه بود! الان هر چي بگم نمي‌فهمي اون زن در چه وضعيتي بود و ما در چه حالي... شكمش كه سير شد،خودش آروم آروم خزيد و رفت توي اتاق خواب...
خلاصه بگم؛ زنه وقتي داشت راهي مي‌شد، با خجالت و بدون اين‌كه تعداد اسكناس‌هاي سبز و آبي رنگي رو كه بهش داده بوديم نگاه كنه يا بشماره،پول‌ها رو توي مشتش مچاله كرد و انداخت گوشه‌ي زنبيل پلاستيكيِ قرمز رنگش و من‌من‌كنان گفت:حاج آقا! مي‌شه اون 2تا ظرفِ غذايي رو كه دست نخورده،ببرم؟ بدونِ معطلي گفتم:قابل شما رو نداره...
زنِ بي‌چاره درحالِ بستن بندكفش پلاستيكي‌اش وهمون‌طور كه سرش از شرم پايين بود،درخواست كرد تا باقي‌مونده‌ي چلوكباب دست خورده‌ي ما را هم با خودش ببره كه اون‌رو هم گوشه‌ي زنبيل‌اش جا داد و يكهو مثل برق و باد،توي پيچ پله‌هاي آپارتمان ناپديد شد...
حاجي ترمز دستي ماشين را كشيد و درحالي كه توي چشمام زل زده بود،گفت: 5دقيقه بعد واويلا شد! ما تازه متوجه شده بوديم كه اون زنِ بدبخت احتياج به كمك مالي داشته...خيلي خيابون‌هاي اطراف را زير و رو كرديم،ولي هيچ ردي ازش به‌دست نيومد كه نيومد!

3تاري محزون مي‌نوازد...
ح.ش

 

 

 

 

 


قلمي شده توسطح.شریفی‌فر | موضوع: | لینک ثابت |